P O V

A Rush of Blood to The Head

این داستان واقعیست

Posted by ali1860 on January 31, 2009

پنجشنبه است، از صبح بلیط رزرو کردید برای رفتن به اصفهان، اما فراموش کردید که موقع رزرو از مسئول مربوطه بخواهید حتی الامکان شماره صندلی خاصی را نیز به شما اختصاص دهد. چون نمی خواهید هزینه پارکینگ پارک سوار بیهقی را برای دو شب بپردازید و از طرفی بعد از یک سال و نیم به علت برخی دلایل (بدون شرح) هنوز اقدامی جهت نصب دزدگیر بر روی پراید خود انجام نداده اید، ماشین خود را در منزل گذاشته و صبح با تاکسی به شرکت آمده اید. از شرکت که خارج می شوید کمی دیر شده است، باید ساعت یک در ترمینال آرژانتین باشید و شما 5 دقیقه به یک به محل می رسید، خانم پشت گیشه سوال می کند کدام سمت دوست دارید بشینید و شما با خوشحالی می گویید همان وسطها پشت شاگرد، بلیطتان را که گرفتید می بینید که شماره صندلی شما 44 است! باز جای شکرش باقیست که بلیطتان را به دیگری نفروخته اند. سوار می شوید، ردیف آخر، صندلی آخر، که ثابت است و جای هیچگونه مانوری وجود ندارد و بدتر از آن استفاده نفر جلویی از حق خوابانده شدن صندلیش است و شما باید حداقل 6 ساعت را به صورت کاملا فیکس بر جای خود بنشینید.

اتوبوس به راه می افتد، شانس بزرگی آورده اید که اتوبوس کاملا پر است و نیازی به توقفهای پی در پی تا خروجی تهران نیست. جناب آقای شاگرد فیلم معقولی چون زن دوم را انتخاب می کند و شما اندکی دلخوش می شوید که تا به حال فرصتی پیش نیامده بود تا از آخرین ساخته آقای سیروس خان الوند فیض ببرید و این فرصت در چنین موقعیتی در اختیار شما قرار گرفته است. بلافاصله شاگرد راننده مرام خود را به انتها رسانده و بین مسافران روزنامه حیات نو را توزیع می کند، با دیدن حیات نو به یاد فرناز قاضی زاده و تلوزیون بی بی سی می افتید و امید به آینده بهتر در شما تداعی می شود. خوشحال میشوید که لااقل سرگرمی مناسبی برای گذران نیم ساعت دیگراز طول سفر یافته اید، در صفحه اول دو گزارش از سخنرانی میرحسین موسوی و خاتمی به چاپ رسیده، با استفاده از تکنیکهای تندخوانی نصرت که از دوران نوجوانی به یاد داشته اید، تمام عبارات کلیدی دو گزارش را در ذهنتان ثبت می کنید. تقریباً نود و نه درصدشان مشترک است: اقتصاد، فقر، وضعیت، خوب نیست، کسی که میخواهد بیاید، دستاوردهای انقلاب. روزنامه را تا کرده بین صندلیها میچپانید و مشغول تماشای فیلم می شوید، 5-6 دقیقه از آغاز فیلم گذشته و هنوز دیالوگی به گوش شما نرسیده است، فروتن و کریمی در حال گرگم به هوا بازی کردن در خانه هستند، خسته از ترافیک به خواب می روید، 45 دقیقه بعد با صدای جیغ نیکی کریمی از خواب می پرید، بله حادثه ای رخ داده ، 15 ثانیه فیلم را مشاهده می کنید و متوجه می شوید که زن اول فروتن (آناهیتا نعمتی)از سفر آمده و حالا زن دوم (نیکی کریمی) دچار سرنوشت نامعلومی خواهد شد، با دیدن حال برآشفته فروتن به یاد مهرداد نیویورک می افتید و آن دغدغه همیشگی اش در ترانه کیو انتخاب کنم، کدومو جواب کنم، سپس چند دقیقه ای با خوردن کلیه تنقلات اهدایی شرکت مسافربری خودتان را مشغول می کنید. ساعتی را هم مشغول بازی شطرنج با تلفن همراه خود می شوید، فروتن و کریمی همچنان در کش و قوس هستند.

بیدار می شوید، فیلم تمام شده است، بعد از طی سه ساعت از آغاز سفر، اتوبوس در مجتمع رفاهی بین راهی مارال ستاره توقف می کند، از مدتها پیش برایتان سوال بوده که چرا مدیریت این مجتمع، استراحتگاه مسافرین خودروهای عمومی را از استراحتگاه مسافرین خودروهای شخصی جدا کرده است و این همه اختلاف کیفیت در ارائه خدمات ایجاد نموده، خوشبختانه تا ساعتی دیگر به جواب خود دست می یابید.

وارد سالن شده و با توجه به توصیه های جدی همسرتان (که در اصفهان به انتظار شماست) در مورد عدم استفاده از غذاهای بین راهی، سعی می کنید چشمتان به سینی سیب زمینی سرخ کرده فست فود گوشه سالن نیفتد، مقاومت شما بی نتیجه است، دقایقی دیگر در حالی که یک ساندویچ دوبل چیزبرگر چرب با یک ظرف سیب زمینی سرخ کرده و یک نوشابه متفرقه را در معده خود جاسازی کرده اید از سالن خارج می شوید، به ساعت نگاه می کنید و شمارش معکوس را برای حرکت آغاز می کنید.

پنجاه دقیقه گذشته و خبری از آقای راننده نیست. شاگرد راننده را گیر می آورید و علت تاخیر را می پرسید، وی به شما اخطار می دهد که اگر بلایی بر سرتان بیاید تقصیر آقای فلانی (یکی از پیمانکاران استراحتگاه مذکور) است، چون آن شخص یک عدد شیشه نوشابه را بر فرق سر آقای راننده خرد کرده است!، دقایقی بعد راننده را با سرو گردن خونین و بانداژ اولیه مشاهده می کنید، ابتدا کمی احساس خطر می کنید از سلامتی وی، ولی ظاهرا حافظه اش دست نخورده باقی مانده است چون تقریبا تمام الفاظ رکیک را که شما در طول بیست و هفت سال شنیده اید در کمتر از ده ثانیه نثار ضارب فراری می کند. همه منتظر آمبولانس و پلیس هستند، جهت قرار دادن کیف خود به درون اتوبوس می روید ، مشاهده می کنید جوان هم ردیف شما غش کرده است و گویا دچار تشنج شده، رفیقش کمربندی در میان دندانهای وی قرار داده و زنی چادری در دو ردیف جلوتر بطور مستمر ازتان می خواهد هفت بار سوره حمد بخوانید و به سمت فرد بیهوش فوت کنید. ترجیح می دهید همچنان در بیرون از اتوبوس منتظر بمانید.

خلاصه ساعت هشت شب به اصفهان می رسید، پاهایتان خشک شده و کمرتان خم نمی شود، در حالی که حدود بیست و چهار ساعت بعد باید این مسیر را برگردید و مستقیما به محل کار خود بروید.

5 Responses to “این داستان واقعیست”

  1. dozdaki said

    عجب سرگذشتي داشتي كل علي

  2. ضحی said

    عجب اتوبوسی . ولی همیناست که خاطره می شه و تجربه . فکر کن بیست سال بعد با نسل بعدی رفتی سفر اصفهون و بین راه توقف کردی واسه یه نفر تعریف می کنی که چی شده بود و دلت واسه جوونیت کلی تنگ می شه …

  3. رهام said

    درود
    من حدود 3ماهه که از منزلگاه مجازی شم بازدید و تلمذ مینمایم و واقعا افرین میگویم تا امشب که فهمیدم چرا با نوشته هات حال میکنم؟
    دادا دمت گرم زودتر بوق میزدی همشهری !
    خیلی مخلصیم
    جدی میگم کارت درسته
    اگه بازام همشهری بلاگر مشتی مث خودت هسن معرفی کن
    بای
    رهام

  4. davoud said

    ah onio ke mikhastam begam dozdaki gofte
    “hamishe dir miresam” (dialoge gorbe kocholo to gorbeye avazekhan)
    beharhal ajab sargozashti dashti kalali
    in etefagh bekhatere in bode ke harfaye hamsareto goosh nakardi age gosh mikardi injoori nemishod

  5. yasin said

    :)) kolli khnadidam. albate in khande bishtar shabihe gerye bood.ba tmamae vojood hes mikonam chi migi.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: