P O V

A Rush of Blood to The Head

دهه60

Posted by ali1860 on August 9, 2008

روزی که خريد مادر کيف مدرسه؛

قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کليد

روزی که سخت حل می شد اصل هندسه

دبير همدانی، صد کاروان شهيد

روزی که مُرد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت بر تو واجب است پای نئشگی

روزی که رفت بر باد، روزی که ماند در ياد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از ياد، روزی که داد بر باد

تا باد، چُنين باد؛ داد و بيداد که تا باد چنين باد

روزی که خط کش تصويری شکست ميانۀ تنبيه

روزی که زنگ خانه ها صور اصرافيل بود گويی

روز درک تضاد، تبعيض، تواخر، ترجيح

روز لکّ آب شور چشمت بر غلط ديکته

روزی که رفت از ياد، روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی آباد

روز حسرت يک “بارفيکس” در ذهن لاغر بازو

روز حسرت يک يارِ فيکس بودن در تيم مدرسه

روز اشاعۀ سخنان نو آموخته

روز تعريف پر هيجان فيلم “هِی جو!”

روزی که رفت از ياد، روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی آباد

روزی که ريد بر تو دختر همسايه

روزی که دَرّيد پدرت را کشور همسايه

روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره آمد تو

روزی که 2 کانال بود:

کانال 1 به جنگ می رفت، از کانال 2 “واتو واتوآمد

روزی که مُرد خواهد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت بر تو واجب است پای نـًشگی

روزی که آتش به چه کار آيد؛

ترياک را به بازدَمَت پَز

روزی که منقل به چه کارت آيد؛

وافور را به سينه ات بِنشان

روزی که رفت از ياد، روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی آباد

روزی که رهبر، نوجوانِ تانک خورده بود

روزی که آستين کوتاه، لگدِ ميانِ گُرده بود

روزی که ريش، زير بغل پاره،

روزی که يخه از فرط ايمان چرک بود

روزی که “داگلاس” هنوز “داگلاس” نبود؛”کِرکبود

روزی که رفت از ياد، روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی آباد

روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود

روزی که در استعارۀ فلک، قطره، بحر بود

روزی که دنيا تمام می شد هر هفته جمعه ها

روزی که سرد بود، روز،حرام

شطرنج و تخته نرد بود

تنها حلال، اين رنگ و روی زرد؛

تنها حلال، باری، اَفيون و گرد بود

روزی که “وُله”، تنها، عکس گمگشتگان بود

ايران نبود؛ مهدِ تشنگان بود

روزی که پايتخت، دشت آزادگان بود

دشت نبود، خيابان، پادگان بود

روزی که رفت از ياد، روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی آباد

روزی که “چمران” بر پارک وی آرام خُسبيد

روزی که فوزيه در کربلا شد شهيد

روزی که شاه رفت؛ “جمهوری” يکطرفه شد

روزی که تنها راهِ آزادی، از انقلاب بود

روزی که مهتاب بود؛ سراب بود، سراب ناب بود

آن نوشابه که هشت ساله کنار”حضرت معصومهخوردمش

مادر خريده بود؛ سبز بود، “سِوِن آپبود

———————-

با مرور لينكده تدي پرس به ياد اين دكلمه جانگداز افتادم- بشنويد

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: