گاهی شبها که شهروند را تا اذان صبح ورق می زنم احساس می کنم سینه ام سنگین شده است، نیاز به هوای تازه دارم……………. محمدرضا شهیدی فر
Posted by ali1860 on July 6, 2008
گاهی شبها که شهروند را تا اذان صبح ورق می زنم احساس می کنم سینه ام سنگین شده است، نیاز به هوای تازه دارم……………. محمدرضا شهیدی فر
Posted in General | Tagged: شهیدی فر, شهروند امروز | Leave a Comment »
Posted by ali1860 on July 5, 2008
بعضي چيزها از صد تا قرص ايكس بدترند، تا ميبينيشون از خودت بيخود ميشي، ميري به 20-25 سال پيش، تصاوير دوباره جلو چشات رژه ميرن، عصر بتاماكس، تي بيست، تي سيكس، بتا دويست ، مراسم تماشاي فيلم بصورت دسته جمعي، روزهايي كه 2-3 تا خانواده دور هم جمع مي شدند و از ويدئوي صاحبخونه كمال استفاده رو مي بردند: سنگام، شعله، بيا در آغوشم، صمد و بهروز و فردين، فيلمهاي تركيهاي (با اون پيام بازرگانيهاي يه ربع به يه ربعشون)، عمر اكبر آنتوني، بروس لي، ماوي ماوي، ابراهيم، حوري افشار، كوچيك امراه،….گذشت روزگاري از اون لحظات ناب
Posted in Cinema, General | Tagged: Betamax, Sony, T7, Video | 2 Comments »
Posted by ali1860 on July 3, 2008
شب عيد درحال جمع آوري آخرين بازماندههاي نشريات دوران اصلاحات از زير تخت و ته كمد بودم كه چشمم خورد به يك تصوير بزرگ ابراهيم نبوي بر روي جلد نشريه يك هفتم. كوهي از خاطرات بر سرم فرو ريخت. با يك هفتم در چند شماره پاياني اش آشنا شدم. در روزگاري كه هر روز هفته به جز 2-3 روزنامه يك مجله هم به سبد خريد ما اضافه ميشد، از ايران جوان و مهر گرفته تا تماشاگران و پيام آور و …نمي دانم چرا اين يكي را دير يافتم و از شانس و اقبال بلند در نمايشگاه مطبوعات يكي از آن سالها، زماني كه بي تفاوت از جلوي غرفه يك هفتم رد ميشدم چشمم به پوستر بزرگ مسعود بهنود افتاد، تا به سوي غرفه نگاه كردم دستي دراز شد و يك بسته پك شده از شماره هاي گذشته را با نصف قيمت بهم پيشنهاد داد(10-15 شماره) شايد براي اولين بار بود كه بدون ضرب و تفريق در ذهنم دستم بي اختيار به سمت جيبم رفت و جيره مطالعاتيم تا يكي دو هفته تأمين شد. گذشت تا شب عيد امسال، كه احساس كردم كه چه حيف كه اين نشريه تلف شد، به دنبال اسم صاحبش گشتم، فرهاد جعفري، كاملاَ برايم غريب بود، بازهم گذشت تا دو سه هفته پيش كه معرفي كتابش نقل هر محفل و نشريهاي شد، و ديروز كه كافه پيانو را يك نفس خواندم. نقدهايش را نيز مروري گذرا كردم. كساني كه از سطح شعور و مخصوصاً آي كيو بالاتري برخوردارند تماماً از اين كتاب فيض بردهاند. اما آنچه مشخص است اين است كه در هفتههاي آتي و با خوابيدن اين موج ذوق زدگي ملت از اين كتاب برخي منتقدين هم جرأت مي كنند كه ايرادات بيشماري از اين كتاب بگيرند. از انواع و اقسام ايرادات وارده به شخصيت پردازي و پايان بندي و روال داستان و …..، مسلم است كه اين رمان ميتواند پر از اين اشتباهات باشد، و در اينجا هم اصلاً منتقدين سالم مخاطب بنده نيستند. بحث بر سر كسانيست كه بدون درك زيباييها و نكات مثبت اين اثر چشم بسته ميروند سراغ ايرادات و كليت قضيه را زير سؤال ميبرند. اما كاش خواهشاَ بيخيال اين كتاب شوند. بگذارند همينطور بفروشد، بگذارند ملت بدون پيشداوري بخوانند. بگذارند من خواننده كه هدفم از خواندن رمان پژوهش در صنايع ادبي آن نيست و فقط از انتقال احساسات برآمده از درك و شعور و هوش نويسندگان مختلف و نگاههاي بكر به دنياي اطرافشان لذت ميبرم عيشم منقص نشود.
من خواننده متوسط هم متوجه هستم كه فرهاد جعفريْ نويسنده، تلاش زيادي براي خلق يك اثر بديع ادبي ننموده است و اصلاَدغدغه اش هم اين نبوده است و آنچه كه كتاب را براي من جذاب نموده مشاهده هوش و ذكاوت و نكته سنجي يك انسان است. نكته سنجي و اهميت دادن به جزئيات زندگي در اين سطح در كمتر نويسنده مرد ايراني ديده ميشود. اين رمان از ديد من به شدت تصويري است. كاش كارگردان ايرانياي بود كه ميتوانست از دل آن فيلمي در سطح بلوبري نايتز در بياورد. هر يك از فصلهاي كوچك كتاب از نظر موضوع، تعداد لحظات ناب، و برخي پارامترهاي ديگر شايد به تنهايي براي يك رمان 150-200 صفحهاي كافي باشد. استفاده عالي فرهاد جعفري از اسمها (شخصيتها، فيلمها، كتابها و…) به راحتي نويسنده را از زيادهگويي و من خواننده را از خستگي نجات ميدهد (اين عامل خود رمز اصلي موفقيت عاشقيت در پاورقي مهسا محب علي بود). يعني نويسنده مواجه ي پدر و فرزند را كه خود ميتوانست 30-40 صفحه از كتابهاي رمان نويسندگان معروف ايراني را پر كند، در كمتر از نصف صفحه و با پيوست نمودن تصوير رابرت دنيرو جوان و آل پاچينو پير به راحتي براي من خواننده تبيين ميكند. از طرفي اشاره به نكات ریز و هوش مندانه و زبان وبلاگي (باطناً و نه ظاهراًَ) نويسنده براي من خواننده بسيار دلچسب تر است از صدها تكنيك داستان نويسي و فيلمنامه نويسي و نمايشنامه نويسي.
كافه پيانو محصول تراوشات سريع يك ذهن پاك و خلاق است. از اين رو معدود افرادي كه متكبرانه و از روي جهالت زيباييهاي اين چنين كتابهايي را درك نكرده و به دنبال هزار و يك ايراد بني اسرائيلي از چنين آثاري هستند بايد بروند و با عرض پوزش، عذر ميخواهم، به تكپراني خود در عرصه هاي دلخواهشان بپردازند(عذرميخواهم بابت استفاده از اين واژه بكر فرهاد جعفري). تا بعد
Posted in Book | Tagged: Cafe Piano, فرهاد جعفري, كافه پيانو, يك هفتم | 3 Comments »
Posted by ali1860 on July 1, 2008
فعلاً داريم ميلاسيم با كافه پيانو و مردي كه گورش گم شد و هفتهاي يك بار آدمو نميكشه و همه اينها در لابه لاي مرشد و مارگاريتا و بعضاً استانداردهاي ASME
Posted in Book | Tagged: Cafe Piano, Salinger, حافظ خياوي | 1 Comment »
Posted by ali1860 on July 1, 2008
سوسن – بسياري از ايدههاي مطلوب و جذاب، تجربه نشان داده كه متاسفانه وقتي ميآيند در هم اكنون و هم اين جا، تركيبات شترگاو پلنگي را ميسازد كه ديگر از كنترل ذهن طراحان آن و دوستداران آنها خارج ميشود. مثلا اگر بخواهيم همين جايي و هم اكنوني صحبت كنيم ايدئولوژي و انقلاب و اتوپيايي كه اشاره كرديد در هر سرزميني و در پيوند با زمينه اجتماعي آن ممكن است يك فرانكشتاين و موجود عجيب و غريبي را بوجود آورد. امروز جامعه ما با يك تجربه گوشت و پوست و استخواني روبرو است: ايدئولوژي، بنيادگرايي تعبير شد، انقلابيگري با خشونت همخواني شد و اتوپيايي هم كه شما از آن سخن ميگويي ميتواند آبستن نوعي توتاليتاريسم باشد. به اينكه ايدئولوژي و انقلابيگري و اتوپياي مطلوب و حتي محتوم چيست، كاري نداريم. پرسش اين است كه چگونه ميتوان به حقيقت راستين ايدئولوژي ، انقلاب و اتوپيا وفادار بود و در عين حال متوجه اين خطر بود كه قرار است از دل اين ايدهها فرزنداني حرامزاده و يا فرانكشتايني متولد شوند؟
احسان- اين مسئله كاملاً درست است، به اعتقاد من ما بايد يك جنگ تعريفي راه بياندازيم تا هيچ واژهاي بدون تعريف مشخص به كار نرود. از دل اين مغلطهها سوء تفاهمهاي بزرگي ميتواند ايجاد شود. به تعبير يكي از دوستان، در ايران هيچ ايدئولوژي اي جواب نميدهد به جز يك تعبير نامناسبي كه من از آن به عنوان «پدرسوخته لوژي» نام ميبرم. فقط اين نسخه عمل ميكند.
Posted in General | Tagged: احسان شريعتي | Leave a Comment »