P O V

A Rush of Blood to The Head

Archive for July, 2008

کاری به جز دوست داشتن تو، من بلد نیستم

Posted by ali1860 on July 30, 2008

تلخی مکن، تندی مکن

تو هم گرفتار منی

بیشتر از این هم بد کنی

تو پیش من نمیشکنی

 

خود زمستون هم باشی

هنوز هوای تو خوشه

دلسختی کولاک تو

اگرچه عاشق می کشه

 

چند وقتیست این ترانه را زمزمه میکنم. ترانه از زویا زاکاریان است ، تا به حال چندان رغبتی به آثار مارتیک نداشتم اما بی صبرانه منتظر بیرون آمدن این آلبوم هستم

 

Posted in Music | Tagged: , | Leave a Comment »

محمودآباد

Posted by ali1860 on July 28, 2008

 

 

1-     سه روز محمود آباد بودیم، مجتمع تفریحی، ورزشی، آموزشی شرکت ملی نفت ایران. آخ که بعد از این یکی دو ماه فشار کاری چقدر لازم بود. برنامه هر سه روز همین بود: اندکی مطالعه و اندکی دوچرخه سواری و اندکی آبتنی و به وفور لمباندیم…. خوشیهامان شده همین اندکی، اندکی ها!…همین اندکی ها را هم نماز شکر به جا آوردم، به هر حال در مملکت آباد محمود، باید قدر همین محمود آباد را هم دانست.

2-     روز پنجشنبه طبق برنامه قبلی به جبهه مشارکت رفتم برای دیدن ضیافت سید و قدرت و چقدر خوب که با رضا هم فیلم شدم. کمی از رسم زمونه گفتیم و کمی از دنیای ناملموس امروز کیمیایی و کمی ….باز هم کمی، کمی،…..و من شادمان از داشتن اندک رفیقان ارزشمند. وچقدر مضحک بود وقتی چندین دختر نوجوان با قیافه های بزک کرده تهوع آور در میانه فیلم که فحشهای مشتی بین دیالوگهای فیلم شنیده میشد ترک مجلس کردند، مسلما نه از تندی فحشها که از گیجی و منگی در فضای فیلم، مغزهاشان به شدت پوک شده است، و خودشان غافل از این حقیقت   

3-     یه دوست عزیزی پای پست خط میکشم رو دیوار توصیه هایی به بنده نموده بود در مورد بیرون خزیدن از این پز روشنفکری و کمی در مورد دردهای جامعه نوشتن و از جوونهایی نوشتن که حتی پول شهروند 1500تومنی رو هم ندارند و ….، البته جواب این دوست خوبمو با پیامک دادم (پیامک!..هنوز واژه ناملموسی است)، فکر هم نکنم نیاز به توضیح باشه که به اندازه کافی در دنیای مجازی و حقیقی از غم و درد مردم گفته شده و میشه، خود من وقتی دارم شهروند رو می خونم از قسمتهای فاجعه آمیز اخبار داخلیش گذر می کنم، تنها به خواندن چند گزارش اونهم از جنبه طنز بسنده میکنم، در مورد پز روشنفکری هم اصولا اعتقاد دارم روشنفکر بودن یک آدم به میزان مطالعه اش و …نیست، بلکه آدم روشنفکر کسیه که با همون 4تا دیتایی که داره بتونه به بهترین نحو تفکر کنه و بهترین تصمیمها رو بگیره…خوشبختانه مردم ما هم تو این چند سال اخیر در پای صندوقهای رای ثابت کردند که آبشون با آب روشنفکرها تو یه جوب نمیره، حال و حوصله خوندن کار روشنفکری بابک داد رو هم فعلا ندارم، اعتراف می کنم که دیگه بریدم، خسته شدم از حرف زدن در مورد وضعیت بغرنج داخلی، ترجیح میدم مثل خیلیها تماشاگر این بازی باشم و ببینم آخرش چی میشه و به جای حرص خوردن بشینم و از لحظه لحظه جوونیم که از بد روزگار با این سالها تلاقی کرده استفاده بکنم، حتی اگر برای لذت بردن از این خوشیها ناچار باشم به فضای درون خانه اکتفا کنم. بگذارید این جوانهای تازه نفس میداندار بازی شوند، همینهایی که هر روز صدا و تصویر آثار هنریشان از درون وطن بوسیله شبکه های کنترل از راه دور ماهواره ای برای ما پخش می شود، بگذارید بیایند و امتحانی بکنند این دنیای سیاست را. کشفی هم کرده ام، این نوجوانهای امروزی یکدست تر و یکرنگ تر از نسل ما هستند! شاید اتحادشان قوی تر باشد. شاید گروه فشارشان هم بنیامین گوش بدهد

4-     عبد گزارش دومی از پادگان منتشر نموده است. بسیار دقیق و حساب شده، نخوانید از دستتان رفته (گزارش اول)  

Posted in General | Tagged: , | 1 Comment »

قدرررررررررررت

Posted by ali1860 on July 24, 2008

اگه خدا بطلبه امروز عصر ميخوام يه حال اساسي به خودم بدم….شما هم اگه خواستيد پاشيد بيايد سر بساط…فيلم ميبينيم، فيلم، فيلم

Posted in Cinema | Tagged: , , , , | 1 Comment »

خط ميكشم رو ديوار

Posted by ali1860 on July 21, 2008

خسته نيستم، بي حوصله هم نيستم ، اما يه جوريم!، احساس مي كنم زمان داره به سرعت ميگذره، هميشه فكر مي كردم 27 سال خيليه!، ولي الان مي بينم نه، هنوز همون بچه 16-17 ساله ام، هنوز دنيا رو به هيچيم حساب نمي كنم، هنوز آدمها و زندگيهاشون خيلي بيشتر از همه چيز برام مهم هستند، نمي تونم بي تفاوت باشم، هنوز پول برام دغدغه نشده، البته اعتراف مي كنم علاقه ام بهش بيشتر شده ولي نه اونقدر كه از صبح تا شب فكر و ذكرم كار و پول باشه، هنوز كه پول رو بينم واحدشو -تو ذهنم- سريع تبديل مي كنم به دي وي دي، به كتاب، يعني 300 تومن پول كه بهم بدن پيش خودم ميگم اوه…150 تا فيلم ميشه باهاش بخرم. نمي دونم چرا اينجوريم، همش دنبال تنوعم، برخلاف اون تصويري كه همه نزديكانم تو ذهنشون از من دارند كه يه آدم سر به راه، پايدار و صبور، در باطنم اينجوري نيستم، ظاهرم همونجوريه ولي تو كلم نه، عين آدم نميشينم زندگي بكنم، يعني اگه بگن بيا سر اين كار روزي خداد تومن بهت ميديم، اگه كارش تكراري باشه بيشتر از يك ماه دوام نميارم. واسه همين راضيم به همين شغل نسبتاً متنوعي كه الان بهش مشغولم و همين آب باريكه رو به تعويض كار ترجيح ميدم. غروبها هم تو خونه لم ميدم رو مبل و يا كتاب ميخونم و يا فيلم ميبينم و يا نشستم هي فكر مي كنم! هي رويا مي بافم.

شنبه، بعد از دپرسيون همگاني روز جمعه چه بصورت سنتي و چه ناشي از غم شكيبايي، نشستم به كتاب خوندن، دم دستم مرشد و مارگاريتا بود، 2 صفحه خوندم ديدم نميشه، فكرم متمركز نميشه، ناخودآگاه رفتم سي دي فول آلبوم شهرام شبپره رو گذاشتم تو پخش و دوباره تلاش كردم بخونم، شد! جواب داد! باور نمي كنيد؟ 80 صغحه رو يه نفس خوندم. نه قاطي نكردم، خودتون بريد آلبومهاي اول شهرام رو گوش كنيد، از صدتا آه و ناله رضا صادقي بدتره.

        

Posted in Book, Cinema, General, Music | Tagged: | 6 Comments »

ايرج جنتي عطايي در سوگ خسرو شكيبايي

Posted by ali1860 on July 19, 2008

 

از رفتنت دهان همه باز

انگار گفته بودند: پرواز….پر واز

 

 

منبع (بواسطه رضا)

 

 

Posted in Cinema, General | Tagged: , , | Leave a Comment »

The Edge Of Heaven

Posted by ali1860 on July 18, 2008

 

با سينماي تركيه خيلي آشنا نيستم‏، تنها 2 فيلم از اين سينما را ديده‌ام. هر دو برنده جايزه‌هاي متعددي در سطح جهان بوده‌اند. دو سال پيش فيلم يول (راه) را تماشا كردم برنده نخل طلاي كن در سال 1982 ، به شدت دوستش داشتم، يك درام نفس گير، داستان پنج زنداني كه به مرخصي مي آيند و هر كدام درگير ماجراهايي تلخ مي شوند.  ديروز هم فرصتي شد كه فيلم بر لبه بهشت ساخته فاتح آكين محصول سال 2007 را تماشا كنم. داستان سه خانواده، يك پدر و پسر، دو مادر و دختر. فيلم در باب عشق بود و ارزش زيستن، همراه با چاشني تقابل فرهنگ شرق و غرب، نگاه جوانان امروز تركيه به دنيا و مفاهيم آن، اعتراضات دانشجويي، آرمان گرايي و …. دو فصل اول فيلم تلخ است و شوكه كننده. تم شرقي فيلم هم باعث مي‌شود كه ما و كارگردان جوان فيلم زبان هم را بهتر بفهميم.  فيلم برنده بهترين فيلمنامه جشنواره كن 2007 شد و نامزد نخل طلا       

Posted in Cinema | Tagged: , , | Leave a Comment »

هاله، جان لنون، باب دیلان

Posted by ali1860 on July 16, 2008

موسیقی گوش می کنیم

 

 

بعد از مدتها، آلبوم هاله رو لا به لای سی دی ها پیدا کردم. فریاد هاله را دوست دارم، از جیغ گیتارش خوشم می آید. عاشق لهجه امریکائیش هستم در هنگام خواندن یار مرا غار مرا.

 

رگبار قمیشی را یکی دوبار کامل گوش کردم. خودش یه پست جداگانه می طلبد. چند جای خوب دارد و چند جای تکراری.

 

فیلم میبینیم: 400 ضربه تروفو، من اینجا نیستم ، کشتن جان لنون.

 

 

I’m Not There، یک کار گروهی برای نمایش منش معروفترین خواننده فولکلور امریکاست، باب دیلان بزرگ. شش بازیگر هالیوود، ازجمله  ریچارد گر، هیت لجر مرحوم، کریستین بل و حتی خانم کیت بلانشت تلاش کردند در این فیلم هر کدام با اسامی مختلف و شخصیتهای متفاوت گوشه هایی از شخصیت باب دیلان را به نمایش بگذارند. فارغ از قضاوت در مورد خوبی یا بدی فیلم، مهمترین نکته جالب فیلم برای من -که تا بحال در سایر فیلمهای مربوط به زندگی چهره های معروف ندیده بودم-  همین بحث عدم وجود شخصیت اصلی داستان در متن فیلم بود. یعنی این شش نفر آدمهای مختلفی هستند در داستانهای متفاوت که شخصیت پردازی هر کدام از آنها بر اساس بخشی از خلقیات باب دیلان شکل گرفته. البته اونچیزی که اسم این فیلم رو در جشنواره ها سر زبونها انداخت بازی خانم کیت بلانشت در نقش یکی ازاین شخصیتها است که شبیه ترین فرد به دیلان بود(عکس اول از راست-بالا). 

 

 

The Killing of John Lennon فیلمی ساخته شده بر اساس اعترافات و خاطرات دیوید مارک چپمن ، قاتل خل و چل جان لنون. در طول فیلم بارها کلمه احمق از زبانم خارج شد. احمقها همه جهان را فرا گرفته اند. چپمن تحت تأثیر ناطور دشت مجذوب شخصیت هولدن کالفیلد شده بود و دوست داشت هولدن زمانه شود. مهمترین جمله چپمن این بود: «من کسی نبودم تا زمانیکه یکی از معروفترین آدمهای روی زمین را نابود کردم.» همین

 

400 Blows: یکی از مطرح ترین فیلمهای تاریخ سینما. آدم لذت می برد از آنهمه شعور کارگردان در با شعور فرض کردن مخاطب، در استفاده از زمان و تصویر، در بازی گرفتن. واقعاً نمی دانم چرا اهالی سینمای ما که خودشان این فیلمها را دهها دفعه دیده اند باز هم اینگونه فیلم می سازند؟ لوس، کشدار، مدل معلم پرورشی ها

Posted in Cinema, Music | Tagged: , , , | Leave a Comment »

امان از تیغ بی دردان

Posted by ali1860 on July 12, 2008

 

ای ساربان ای کاروان

لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری

در بستنِ پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان، بر پا بود

این عشق ما بماند بجا

ای ساربان کجا می روی

 لیلای من چرا می بری
.

.

.

.

نامجو می خواند و من می شکنم، بی صدا، می گریم

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted in Music | Tagged: | 1 Comment »

همه ته ته صفن

Posted by ali1860 on July 9, 2008

 

ديشب احمد باطبي مهمان ميزگردي با شماي شبكه تلوزيوني صداي امريكا بود. 18 تير سال 78 را از نزديك لمس كردم. 78اي ها ميدانند من چه مي گويم. ما كنكور داشتيم، يعني دقيقاً تمام آن حوادث و اتفاقات از 18 تا 23 تير به وقوع پيوست و ما 24 تير در جلسه كنكور شركت كرديم. احتمالاً متوجه مي شويد كه در آن زمان جو خانه هاي ما چگونه بوده است، اضطراب و اضطراب و اضطراب، از يك سمت اصل قضيه سرنوشت ساز بود و از سوي ديگر برگزار شدن يا نشدن كنكور فكرمان را دربست در خدمت گرفته بود.

 

بگذريم. جمشيد بايرامي در آن روز عكسي گرفت كه باعث شد حوادث 18 تير بعد جهاني پيدا كند. مسلماً اگر عكس باطبي نبود و به جاي آن دهها عكس ديگر در سرتاسر رسانه هاي جهان پخش مي شد ، نمي توانست تأثيري همپاي اي عكس داشته باشد. باطبي بايرامي را شناخت، ژست درستي گرفت و تصوير به ثبت رسيد.

 

از همان روز اول مشخص شد كه احمد باطبي دانشجويي بوده در خيل جمعيت و هيچ عنوان و مقام خاصي در آن ميان نداشته. از بد روزگار مجبور شد بهترين سالهاي عمرش را در زندان بگذراند و دور از اجتماع خشمگين روزگار را سپري كند. ديده‌ايم كه بسياري از همين نسل به زندان رفته پس از آزادي در سالهاي اخير در رسانه‌هاي خارج از كشور صحبت كرده‌اند و بيانيه داده‌اند و … و هربار پيامهايشان بي تأثيرتر و افراطي تر از قبل، خاصيت زندان همين است. فقط تعدادي از مبارزين پيش از انقلاب بوده‌اند كه در زندانهاي پس از انقلاب نيز مقاومت كرده‌اند و بر اصل تفكر خويش باقي مانده اند. بنابراين خيلي انتظاري از نسل جوان نيست. جواني كه شور و جواني اش را به پاي اصلاحات گذاشته، چگونه است كه با 2 سال زندان امروز تمام كاسه و كوزه ها را بر سر اصلاحات مي ريزد؟ درست است كه در دوره زندان هيچكدام از زندانيان از مسائل سياسي روز به واقع اطلاع ندارند و اخبار واصله به ايشان كاملا از فيلترهاي مختلفي عبور مي كند اما در اين شرايط چه لزومي دارد كه زنداني فرداي روز آزادي در رسانه ها تحليل سياسي ارائه دهد!؟ از اين رو در كمال نااميدي به پاي صحبتهاي احمد باطبي نشستم و تصميم گرفتم نگاههاي تمسخر آميز و لحن مضحك احمدرضا بهارلو  (يكي از مغرضترين و ابله ترين مجريان تلوزيونهاي ايراني) را تحمل كنم. اما نوع برخورد و حرفهاي احمد باطبي تمام پيش فرضهاي مرا باطل كرد. وي در اين برنامه ديدگاهي بسيار معتدل و منصفانه از حوادث گذشته و تحليلهايي مبني بر واقعيات جامعه ايران در آن روز و اين روزها ارائه داد كه وي را از اين نظر از ساير هم مسلكانش بسيار متمايز مي نمود، (صحبتهاي منوچهر محمدي و مصاحبه شاهكار و استثنايي ابراهيم خان نبوي را با وي به ياد داريد؟ نشنيده ايد؟) شايد خواندن جامعه شناسي در دانشگاه نقشي در اين منش باطبي داشته باشد. به هر حال اين روزها باطبي از آن عكس خارج شده و هويت مستقلي يافته است. او ديگر يك اسطوره نيست، و نبايد هم باشد.

پي نوشت:

پهلوان زنده را عشق است- متني دلنشين از ابراهيم نبوي

 

Posted in General | Tagged: , , , | Leave a Comment »

ای نازنین، ای نازنین

Posted by ali1860 on July 7, 2008

 

 

 

ای نازنین، ای نازنین

آیینه ها شکسته شد

از شرم اینهمه سکوت

روح ترانه خسته شد

 

ما را دگر از بی کسی

راهی به جز بیراهه نیست

راه خدا را بسته اند

اینجا کسی هوشیار نیست

 

عشق و شعور صد پاره شد

یادش گرامی اعتقاد

سوداگران بر اسب پیش

یاران همه رفتند ز یاد

 

حسرت به دل مانده ست و بس

بس آرزو بر آب شد

آن لحظه ها، آن چهره ها

بر باد رفت، در خاک شد

 

ای نازنین، ای نازنین

در پشت سر، ما را ببین

صدها صدا، صدها نفس

مختومه شد در این زمین

 

من و تو همسفر شدیم

با عطر یاس در جشن ساز

اما خوشی از پا فتاد

آواره شد ترانه ساز

 

تنهاترین مرد صدا

سر کن ز نو آواز را

بر جا بنه خشتی دگر

بر پا بکن پرواز را

 

ای نازنین ، ای نازنین

 

 

 

 

Posted in General, Music | Tagged: , , , | 3 Comments »