P O V

A Rush of Blood to The Head

Archive for May, 2008

سعدی کیارستمی

Posted by ali1860 on May 31, 2008

سعدی از دست خویشتن فریاد - عباس کیارستمی

Posted in Book, Cinema | Tagged: , , | Leave a Comment »

Chris De Burgh in Tehran

Posted by ali1860 on May 29, 2008

Chris De Burgh 

نمی دونید چقدر از حضور کریس دی برگ در ایران خوشحالم. من یه CDEB Buff بودم. البته خیلی از ماها یه دوره ای از زندگیمونو با ترانه های این آدم گذروندیم. خیلی از ما اولین بار با همین ترانه ها گوشهامون عادت پیدا کرد به خارجی گوش دادن. اولین آهنگی که از کریس دی برگ شنیدم A Spaceman Came Travelling بود. مسخ این ترانه شده بودم. همش به ایده اصلی این ترانه فکر می کردم. بعد یواش یواش با کارهای دیگش آشنا شدم. آلبوم انقلاب آرام (Quite Reveloution) رو یه دوره ای از حفظ بودم. خوب خیلی از ماها الان کمتر پیش میاد تو ماشینمون یا تو خونه بشیتیم کریس دی برگ گوش بدیم. ولی چرا؟ من واقعا از آلبومهای اخیر کریس دی برگ هم خوشم اومد اگرچه شاید تعداد تراکهای مورد علاقم توش کمتر شد. خلاصه مدتها بود که بهشون گوش نکرده بودم. سی دی MP3 فول آلبوم اونو هم تو خونه پدری جا گذاشتم. فکر نمی کردم روزی دوباره این حس خوب تو دلم زنده بشه. وقتی دوشنبه ویدئوی اجرای مشترکشون با آریان رو دیدم واقعا احساس عجیبی داشتم. حاضر بودم قیافه آریانیها و صداشونو تحمل کنم تا فقط جدیدترین اجرای کریس دی برگ رو ببینم. الانم چند ساعته دی وی دی کنسرت سولوی 2004 اون داره مرتب از سیستم صوتی تصویری خونه پخش میشه.

نمیدونم دولت فخیمه آیا واقعا اجازه برگزاری کنسرت رو میده یا نه، ولی دوست ندارم ترانه هایی رو که سالهاست باهاشون خاطره دارم با صدای بد، سالن بد و سایر محدودیتهای احتمالی بشنوم. حس تناقض عجیبی نسبت به این کنسرت دارم. توقع ندارم به کریس دی برگ اجازه بدن Spanish Train  رو اجرا کنه ولی دیگه این کنسرت بدون Lady in Red ، High on Emotion، Saint Peter’s Gate لطفی نداره. 

 

پی نوشت 1: آقای کریس دی برگ لطفاً در ایران نخوانید!-دزدکی

پی نوشت2: این صفحه رو تازه پیدا کردم (سوال و جواب 5 اکتبر را ببینید). اون زمون که یه ذره حزب اللهی بودم از این سوالها کردم و کریس دی برگ هم جواب داد :

Ali (22) from Tehran, Iran: I’m Iranian and I’m a Muslim and I love your voice and your songs. Can I ask what was your feel when you sang ‘The Rivers of Abraham” and what is the concept of this song? It’s very similar to story of our prophet (Muhammad) when you say: He walked alone up the rocky road…As he lifted it up… I Hope to see you in Iran, we have a 100,000 seat stadium!

Chris de Burgh: That is interesting what you say about “The Rivers Of Abraham”. It wasn’t about the prophet Muhammad, it was more about the prophet Moses going up to see the ten commandments. And he was told then to go and spread the seed of himself and his followers around the world to spread the word of God. And the second part very much refers to what is going to be happening in the future when perhaps we come to a point when our world can no longer sustain life as we know it, and people will have to leave and then emigrate to other planets. And it’s the scene on a spaceship about to leave. And the rivers of Abraham will carry the seed of future generations to the next place where they can grow and live

Posted in Music | Tagged: , , | 1 Comment »

پهلوان اكبر هرگز نمي ميرد

Posted by ali1860 on May 27, 2008

خالی روزها را

با تو پر می کنم

و پرها را خالی

روایت همیشگی

-نبودنت٬  

بودنی”  که عادت نمی شود-

تنهایی ام

         بزرگتر از انتظاریست که می کشم

 

دلتنگ عقربه هایی می مانم

                                     که لای انگشتانم دود می شوند.

                             «اکبر دلاور»

 

دوستان را به دو دسته تقسیم می کنم: خوابگاهی و غیرخوابگاهی. فرق دارند اساسی.  هرچی هم با رفیقهای غیرخوابگاهیت دمخور باشی و شب تا صبح و بعضاً صبح تا شب رو باهاشون بگذرونی بازم شناختت به اندازه اون یکی گروه کامل نیست.  «علی»

یه رفیق داشتیم به نام اکبر.  بچه اردبیل بود، لاغر و جمع و جور. عمران می خوند. ارشد. سیگار می کشید- چایی میخورد- کتاب می خوند – چیزهایی رو که خونده بود با هیجان واسه ما از خدا بیخبرها تعریف می کرد و توضیح میداد و  این سیکل هی تکرار می شد. اوایل ساعت کاریش به ما نمی خورد. یعنی 2 از دانشکده میومد و تا 8-9 میخوابید و تازه از 12 شب موتورش روشن میشد و میرفت رو منبر. عشق ادبیات بود. کافی بود اسم یه نویسنده جدید رو پیداکنه و از نوشته هاش خوشش بیاد. دیگه ول کن نبود. تا یادداشتهای دوران کودکی اون نویسنده رو هم می کشید بیرون و می خوند. حالا کی، شب امتحان. خلاصه خیلی حال می کردیم باهاش. دو ترم آخر هم اتاق بودیم و دیگه تا 2-3 شب حرف می زدیم  و  اختلاط می کردیم از مارکز و هدایت و براهنی گرفته تا بیضائی و مجله گلستان و عصر پنجشنبه و ….. و بعدش همه می رفتیم می خوابیدیم و اکبر یه سیگار روشن می کرد و کتری رو برمی داشت و می رفت سمت آشپزخونه…. خلاصه، یکی دو هفته پیش خبر رسید که اکبر تصادف کرده. با ماشین رفتن ته دره. عکس پاترول رو دیدم. سقف نداشت. اکبر رو به کمک اره برقی از اون تو درآوردن….اكبر زنده موند….. بعد از چند روز فهمیده یکی دو تا از مهره های کمرش آسیب دیده. الان یه مدته خونه نشینه. هنوز هم کتاب می خونه و سیگار میکشه. هر از چندی هم میاد بیرون تو خیابونهای اردبیل و لای کتابفروشیها می پلکه. اکبر وقتی رو فرم باشه شعر میگه و داستان می نویسه. مطمئنم یه روز معروف میشه.  

Akbar Delavar

اکبر الان یه وبلاگ مشترک داره با داوود  (که داوود هم دنیایی داره واسه خودش و یه پست جداگانه می طلبه)  که توش شعرها و قطعات ادبیشو می نویسه. البته تو ورژن قبلیش  هم کارهای خوندنی زیادی هست.  خلاصه اگه تو خط شعر و مخصوصا از نوع جدید و آوانگاردش هستید یه سری به این اکبر ما بزنید.

 

فرهاد نیستم که

بفرستیم پشت کوه

با تیشه ای که زده ای به ریشه ام

تا بعدهابگویی:

 از پشت کوه آمده ی

و بعدترها

بخواهی سیاوشی باشم٬

دستم به دستی نخورده

وحشت شعله ها را

دور ناله های مذابم بپیچم

گناه از من که نبود         سوختم

تا  آمدم بجنبم

اسبم به جفتش خیانت کرده بود.

 

حالا که

 خواب شیرین از سرم پریده است

 شبها٬

ساعت

بر روی دیوار

گورشخصی ام را

                  شخصی تر می کند.

 

 من در

           “آب از سرم گذشته است

                                              زندگی می کنم

بی آبروتر از آنم که برای بوسیدنت

منتظر گل دادن گونه هایت بمانم.

بیا عقربه ها را برگردانیم

در راستگرد خبری نیست

خودت که دیدی

باطل دور هیاهوی زمان می چرخیم

گوش کن

می شنوی صدا را:

دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید سراغ لیلی٬ فرهاد رفته باشد.

                             «اکبر دلاور»

Posted in Book, Cinema, General, Music | Tagged: , , | 4 Comments »

شيوا نوبان

Posted by ali1860 on May 26, 2008

اتفاق  /    خودش  /   نمي‌افتد !

 

(ميدونم 3-4 ساله كه اومده به بازار ولي من ديوانه تازه نشستم خوندمش….اين يه نوع مرضه ديگه، چه ميشه كرد…..ر ك به پست قبل)

Posted in Book | Tagged: , | 1 Comment »

It’s a Free World

Posted by ali1860 on May 25, 2008

Ken Loach

    آخرين فيلم كن لوچ، فيلم تلخيست. «اين يك جهان آزاد است» روايت غريب مهاجرانيست كه به جهت شرايط نامساعد وطنشان –عموماً از اروپاي شرقي- راهي كشورهاي اروپاي غربي ميشوند. داستان فيلم در انگلستان ميگذرد، كشوري كه امروزه قوانين ضد مهاجرين در آن بيش از ساير كشورها به كار گرفته شده و نمود دارد. نقش اصلي فيلم يك زن است به نام انجي، زني كه كارمند يكي از بنگاههاي كاريابي است و خسته از ظلم و جوري كه بر پناهجويان و متقاضيان كار ميشود و در پي بروز مشكلاتي در شركت، از كار بركنار ميشود. در ادامه او تصميم ميگيرد به كمك دوستش پايه گذار يك بنگاه كاريابي خوب و مطمئن شوند ولي در اين مسير با مشكلات و اتفاقات سختي مواجه مي شوند…. در بخشي از فيلم انجي با يك زوج جوان ايراني مواجه مي شود كه با مشكل اقامت مواجه هستند و به آن دو به همراه دو فرزندشان پناه مي دهد. جوان ايراني خود را از صنف كتابفروشان معرفي مي‌كند و مي‌گويد پدرش پيش از انقلاب و خودش پس از انقلاب بابت فروش برخي كتب سياسي از سوي حكومتهاي وقت مجازات شده‌اند و به زندان رفته‌اند.

 

     وقتي اين فيلمها رو بعضاً آگاهانه انتخاب مي كنم و ميبينم ياد توصيه‌هاي يه بنده خدايي مي افتم كه ميگه آخه مگه مريضي تو اين وضعيت داغون ميشيني با اين فيلمها غصه بقيه رو هم ميخوري. البته خودش هم وضعيتش بهتر از من نيست. ولي به هرحال هر از چند وقتي آدم به شدت نياز پيدا ميكنه بزنه تو خط فيلمهاي كمدي تين ايجري هاليوود كه بعضاً سوژه‌هاي مهمي رو هم مطرح ميكنند (مثل Knocked Up و يا 40year-old virgin).        

 

Posted in Cinema | Tagged: , , | Leave a Comment »

شمخاني در مثلث شيشه‌اي

Posted by ali1860 on May 23, 2008

Ali Shamkhani & Son

ديشب علي شمخاني ميهمان مثلث شيشه‌اي رشيدپور بود. چيزهاي بامزه‌اي تو اين مصاحبه بود كه باعث شد تا آخر دنبالش كنم. اول از همه بحث پسر شمخاني بود. رشيدپور بعد از اينكه عكس بالا رو از وبلاگ ابطحي نشون داد از امير خواست درموردش توضيح بده. شمخاني هم كه كلا آدم خيلي راحتي به نظر ميرسه گفت كه آره اين قضيه‌اش اين بود كه اينجا يه مجلس عروسي بود تو تهران و قبلش يه صحبتهايي شده بود و ما هم مجبور شديم با اين لباس بريم تو عروسي (نگفت شرط بندي كرده بوده) بعدش رشيدپور از پسر شمخاني خواست كه بياد جلو دوربين تا ملت قيافه خوش تيپ و شلوار جين و صورت صاف و صوفشو ببينند و پرسيد شغلش چيه و پسره هم با يه حالت بيخيالي گفت: آزاد!. رشيدپور گفت بابات جايي سفارشتو نكرده كه يه شغل نون و آب دار بهت بدن و پسره هم گفت نه. يهو شمخاني پريد وسط حرفشونو گفت من فقط يه سفارش به پسرم كردم و گفتم: به هيج وجه به سمت شغل دولتي نرو، حتي شغل آزادتو هم طوري انتخاب كن كه كوچكترين ارتباطي با دولت نداشته باشه!  اين گذشت و آخرهاي برنامه رشيدپور گفت امير!(يه جوري ميگفت كه انگار داره با بچه محلشون صحبت ميكنه) يه اقايي كه ميشناسيدشون در مورد شما صحبت كرده و ازتون تعريف كرده و صداشو براتون پخش مي كنيم و شما بگيد كيه، صدا كه پخش شد هر كي جلو تلوزيون بود گفت خوب سردار رادان ديگه! ولي همه فهميدن به جز امير، اينجا بود كه حدود 6-7 دقيقه صداي تعريف و تمجيدهاي رادان پخش شد و تو استوديو هم دوربين زوم كرده بود رو شمخاني و امير هم هي از پشت صحنه ميپرسيد كيه؟ كيه؟   مرده بوديم از خنده، آخرش هم نفهميد، فقط گفت اين آقا حتما اصفهونيه و من هم خيلي وقته كه نديدمش!.  اما نكته جالب توجه ديگه تو اين برنامه پخش تبليغ آخرين مدلهاي BMW در LCD بزرگ استوديو بود كه بعضا در بين تصاوير مستند جبهه و جو احساسي استوديو پخش ميشد. يادم نمياد تلوزيون تا حالا اتومبيلهاي خارجي رو اينجوري تبليغ كرده باشه البته شركت وارد كننده اين اتومبيلها اسپانسر برنامه بود.   

 

با اينكه هنوز حس جالبي نسبت به رشيدپور و برنامه‌اش ندارم و كلا از آدمهايي كه در مورد رقباي خوبشون هيچوقت حرف خوبي نميزنند و تعريف نمي كنند اصلا خوشم نمياد، اما منتظرم ببينم امشب ميتونه تو مصاحبه با مهران مديري خودي نشون بده و خاطره فرصت سوزيهاشو(تو برنامه هاي شب شيشه‌اي و …) از ذهنها پاك كنه يا نه. البته واسه گرم شدن يه برنامه نيازي نيست كه مهمان برنامه رو تو كنج رينگ گيربندازي و هي بكوبيش بلكه وقتي مهمونت قدره و محبوب، بايد بتوني محبوبترش كني. راستي مصاحبه مهران مديري با عليرضا معتمدي رو تو اين شماره جديد مجله فيلم  از دست نديد، خيلي خوب و تر و تميز از آب درومده.    

Posted in General | Tagged: , , | Leave a Comment »

صورت وضعیت

Posted by ali1860 on May 21, 2008

یک- چند روزیه که موقع رانندگی فقط یکی از آهنگهای آلبوم شب سپید رو گوش میدم. نیلوفر آبی! نمیدونم این آهنگ ریمیکس چی توش داره که اینجوری کلید کردم روش. این آهنگ خلاصه 4تا کار قدیمیه مهرداد: گل ، فاصله ، دست من نیست و نیلوفر آبی. همه چیزش ساده است اما یه حس قشنگی تو آهنگه که علیرغم عوض شدن پی در پی وضعیت عاطفی عاشق و معشوق تو شعرها ولی این حس خوب تو کل آهنگ مدام جریان داره. با اینک اصلا از شخصیت خواننده خوشم نمیاد و تمام آلبومهای مشترکش با گوگوش رو فقط به خاطر ترانه های شهیار گوش میدم ولی اعتراف میکنم تو این یه آهنگ از اجرای ترانه هم خوشم اومد و احساس کردم خواننده میفهمه داره چی میخونه. خلاصه فعلا داریم با این آهنگه حال میکنیم مخصوصا اونجایی که میگه : آروم آروم بازی بازی با دل تنگم میسازی و…..البته متاسفانه اسم ترانه سراهاشو پیدانکردم

دو- کافکا در ساحل رو شروع کردم

  رو دیدم به خاطر نوراجونز و ناتالی پورتمنش. به دیدنش می ارزید My Blouberry Nights سه- فیلم

کلا من از فیلمهایی که رنگبندی تصویر به سمت قرمز بره خوشم میاد، مثل بازگشت ناپذیر

چهار- کوبیدن آدرس وبلاگ روی عکسهای پایین فقط به منظور جلوگیری از سوء استفاده روزنامه های کیهان و دارو دسته شون بود و گرنه امروزه دست هر بچه دبستانی یه موبایل دوربین دار هست و صدها نفر در طول روز از آدمهای مختلف عکس میگیرند. البته دیگه ننوشتم که اون عکس واسه مراسم عاشورا تو خانه هنرمندان بود

پنج- من یادم نمیاد بتهون فک پلمپ شده باشه. کسی خبر جدیدی داره؟ سایت بتهون از یکی دو هفته پیش دوباره راه افتاده. مثل اینکه کلا میخوان فروشگاه رو مجازیش کنند

Posted in Book, General, Music | Tagged: , , | 2 Comments »

آه…..دوم خرداد

Posted by ali1860 on May 21, 2008

آقاي دوم خرداد

حرفاتو راست و دروغ دوست دارم

مثل شعرهاي فروغ دوست دارم

Posted in General | Tagged: , , | 1 Comment »

“دکتر سروش به آغوش اسلام برگردد”

Posted by ali1860 on May 19, 2008

 

      تا حالا شده درباره برخی نظریات خاص دینی در جمع عده‌ای از دوستان و فامیل صحبت کنید و با عکس العمل‌های عجیب و غریبی مواجه شوید و بیبینید کسانی از همفکران شما به ناگهان دربرابر شما گارد بگیرند؟ حتی عده‌ای پا را از این فراتر گذاشته و ترک مجلس کنند. واقعا چرا؟ چرا خیلی از ما، چه جوانها و چه پا به سن گذاشته ها نسبت به ورود به مباحث دینی و عقیدتی اینگونه ترس و واهمه داریم؟ فرض بر آن می گیریم که پیران مجلس عذرشان ازجانب خودشان موجهه است و میگویند بگذار این آخر عمری را با همان عقیده ای که 80-90 سال با آن زندگی کرده‌ایم بگذرانیم، اما عذر جوانترها چیست؟ البته این واکنشهایی که ذکر کردم بیشتر در میان قشر کم مطالعه جامعه مشاهده می شود ولی من با افراد تحصیلکرده و بعضاً روشنفکری هم برخورد داشت‌ام که تا بحث به جاهای باریک میکشد رنگشان می پرد و هر آن از این وحشت دارند که بلایی از آسمان در آن لحظه بر سرشان نازل شود!
راستش عدم بازتاب مناسب بحثهای بسیار بسیار مهم جاری بین دکتر سروش و مخالفانش مرا بیشتر به فکر انداخت. ادعا نمی کنم که خیلی از وبلاگها را گشته‌ام اما هرچه لینکها را دنبال کردم رسیدم به همان رفرنسهای اصلی.
درباره خود ادعاها و گفته های سروش ( و همفکران وی) اظهار نظر نمیکنم تا از بحث خارج نشویم و بک گراند منفی و مثبت ایجاد نشود. بحث من ان است که شاید این مباحث با این وسعت انتشار برای اولین بار در طول تاریخ به جریان افتاده باشد. یعنی اگرچه بسیاری از علمای گذشته باب بحث را گشوده باشند ولی قبول کنید که تعداد مخاطبین آنها به این اندازه نبوده است. البته میشود اینگونه نتیجه گرفت که جامعه ما هنوز هم آمادگی پذیرش چنین انقلابات عقیدتی را ندارد. اما صحبت بر سر آنست که بخش وسیعی از جامعه تحصیلکرده ما نیز علیرغم اینکه بر این نکته واقف است که بسیاری از مشکلات جامعه ریشه در ضعفهای عقیدتی دارند اما هیچ تلاشی در جهت موشکافی این ضعفها نمی‌کند. خستگی از وضعیت سیاسی و اینکه حرف آخر در این مباحث را روحانیت میزند و … دلایل جامع و کاملی نمی تواند باشد. آنچه مشاهده میشود تردید است و تردید است و تردید.
بسیاری از جوانها را میبینیم که از صبح تا شب یک مجموعه از انواع منکرات مسلم را با لذت و مهمتر از آن آگاهانه انجام می دهند ولی در مقابل نظریات جدید دینی آنچنان گارد میگیرند که گویی ذات دین در تک تک سلولهای آنها ریشه دوانده است و اساسا انسان با این پرسش مواجه می شود که پس کاربرد دین در جامعه چیست؟ اگر قرار باشد دیندار باشیم و به آشکارا اصول آن را زیر پا بگذاریم پس چه نیازیست به دین؟ این که نیازی هست یا نه موضوع این بحث نیست، صحبت در مورد انسانهاییست که به این سوال پاسخ مثبت می دهند و بر خلاف آن رفتار می کنند.

حال پس از این مقدمه طولانی که جهت آمادگی ذهنیتان باید بیان می کردم، صمیمانه پیشنهاد می کنم به این صفحه سری بزنید و با سعه صدر حداقل 3-4 مقاله مهم آن را به دقت و سر فرصت مطالعه کنید و اندکی (شاید 1-2 ساعت) به این بهانه به برخی باورها و عقاید خود بیاندیشید.
خلاصه داستان از این قرار است که عبدالکریم سروش در مصاحبه‌ای با خبرنگاری خارجی عنوان می کند که کتابی را که ما امروزه قرآن می‌نامیم تماماً گفتار پیامبر است. این گفتگو با موجی از اعتراضات از سوی روحانیون و حتی برخی محققان روشنفکر مواجه می شود. سروش در مصاحبه ای با روزنامه کارگزاران سعی می کند با بیانی نرمتر از موضعش دفاع کند و …. آیت الله سبحانی از روحانیون معروف در نامه ای به سروش وی را به راه راست فرا می خواند و سروش هم در مقابل به استنادات سبحانی پاسخ می دهد و این بحث حساس و مهم همچنان ادامه دارد.

ترتیب مهمترین مطالب:
مصاحبه اول
سروش 
 
مصاحبه سروش با کارگزاران
 نامه اول
آیت الله سبحانی
 
پاسخ اول سروش - بشر و بشیر
 نامه دوم
آیت الله سبحانی
 
پاسخ دوم سروشطوطی و زنبور

 

               

 

Posted in General | Tagged: , , | 2 Comments »

پرسپوليس قهرمان

Posted by ali1860 on May 18, 2008

   

   Afshin Ghotbi  

به پاسداشت حرمت عشق و اخلاق، به احترام اين مرد از جا برمي‌خيزيم….

Posted in General | Tagged: , | 2 Comments »