تو روزهایی که یه کم داشتم به لایف استایل خودم شک می کردم، شک که نه، یعنی داشتم یخورده از دیدگاه انتقادی بهش نگاه می کردم، یعنی با دیدن آدمهایی که از صبح تا شب جون می کنن که پول پارو کنند و در قبالش به راحتی از کنار خیلی چیزها میگذرن و خیلی به درون خودشون اهمیت نمیدن، به این فکر افتادم نکنه شاید اونها یه چیز دیگه ای تو این دنیا دیدن که اینجوری قید ذات و شخصیت و علم و هنر و فرهنگ و کلا لذتهای قشنگ زندگی رو زدن و سرشونو به شهرت و ماشین فلان مدل زیر پاشون گرم کردن. نه، منظورم این نیست که پول بده، ناسلامتی ما هم آدمیم! پول خوبه، اصلا واسه همین لذایذی هم که اسم بردم باید یه مقدار قابل توجهی پول تو جیب مبارک باشه، بحث من اینه که اگه الان به اکثریت اون آدمهایی که مد نظر من هستن پول بدیم بازم سراغ این لذایذ ذهنی نمی رن، اصلا براشون تعریف شده نیست، پولو میزنن به جیبشونو می رن سراغ از پول پول ساختن.
خلاصه تو این گیر و دار بودیم که عبد باز هم یکی از اون آس هاش رو رو کرد. یه کتاب داد که شبها دلم نمیاد بیشتر از دو صفحه ش رو بخونم، چون می ترسم تموم بشه، با همون دو صفحه لاس می زنم. در باب حکمت زندگی، کتابیست از آرتور شوپنهاور، یه فیلسوف دوست داشتنی که متاسفانه تا همین دو سه روز پیش خیلی نمی شناختمش. نثر روان و ساده کتاب و ترجمه خوب و دلچسبش و از همه مهمتر دو دو تا چارتای محشر نویسنده در زمینه زندگی، لذایذ ذهنی و مفهوم سعادت همه و همه باعث شده که من تنبل بازم بیام اینجا و بنویسم.



