P O V

A Rush of Blood to The Head

Posted by ali1860 on October 24, 2009

صدا: مانی رهنما

دانلود: از اینجا

مناسبت: هیچ، ترانه زیباییست که این روزها به دلم نشسته. کاش نام ترانه سرا و آهنگ ساز و تنظیم کننده را می دانستم. مانی رهنما همچنان گزیده کار می کند.

Coffee-Lipstick

جای لب ‌هات روی فنجون مونده

رد عطرت توی ایوون مونده

قصمون به سر رسیده، اما

پرسه هامون یاد بارون مونده

شب ‌های تاریک بی‌ حوصلگی

وقتی‌ هیچ کی نیست که حرفاتو بگی‌

چشماتو به ماه آسمون بدوز

همه حرفاتو بگو به سادگی‌

 

من صداتو می شنوم ، باور کن

با شب های تلخ دوری سر کن

حرفاتو به من بگو از راه دور

گریه کن ، گونه ی من رو تر کن

گریه کن ، گونه ی من رو تر کن

 

بی‌ تو باغچه ی خونه پاییزه

بی‌ تو از ترانه غم می ریزه

بی‌ تو غصه‌ ها زیادن این جا

بی‌ تو شادی های من ناچیزه

عکس تو روی پیانو مونده

خاطرات کهنمون ، نو مونده

هنوزم رو سر این ترانه ‌ها

سایه ی علاقه ی تو مونده

 

من صداتو می شنوم ، باور کن

با شب های تلخ دوری سر کن

حرفاتو به من بگو از راه دور

گریه کن ، گونه ی من رو تر کن

گریه کن ، گونه ی من رو تر کن

Posted in Music | Leave a Comment »

Posted by ali1860 on August 15, 2009

Silent_meet_by_Oukan

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم

اما در همه چیز رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.

Posted in General | 7 Comments »

وطن

Posted by ali1860 on June 27, 2009

این روزها و شبها به داریوش برگشته ام، وطن را گوش می دهم اجرای صحنه (2)…بغض می کنم همش

Posted in Music | 2 Comments »

تصمیم

Posted by ali1860 on June 2, 2009

نمی دونم از کجای ترانه جدیدی که ابی اجرا کرده “تحریم انتخابات” برداشت می شه؟! من هرچی گوش میدم به این نتیجه نمی رسم. به نظر من شاعر خیلی ساده داره میگه ملت به هزار و یک دلیل مجبوره بره پای صندوق و رای بده، برای غم نان، برای جلوگیری از خروج مار از آستین، برای جلوگیری از برد بازی توسط یک معرکه گیر…. در ادامه ترانه هم میگه: اما آهای ملتی که میرید پای صندوق حواستون باشه، اگه اومدن تو تبلیغات حکومتی گفتند و منت سرتون گذاشتن که ببینید ما بهتون آزادی دادیم! باور نکنید و بهشون بگید که بین بد و بدتر انتخاب کردن هیچ حق انتخابی نیست! همین، نظر شما چیه؟

متن ترانه:

از این تصمیم می ترسم در افکارم غم نام است

دلم در کاغذی مرموز در این صندوق پنهان است

از این تصمیم می ترسم که مار از آستین روید

و دست معرکه گیری کلید جعبه را جوید

 از آزادی اگر گفتن بدان دریا سرابی هست

بگو بین و بد و بدتر چه حق انتخابی هست(2)

 

به انسان رای خواهی داد به عنوان ، عکس یا تبلیغ

به اسم بهتر از هیچ دموکراسی در تعلیق

کسی که فکر کرده از بد  نمادی خوب پیدا کرد

بجای دیدن یک فیلم میان پرده تماشا کرد

تبرهای خوش فردا به دست کولیان افتاد

بهای فال خوشبختی برای ما گران افتاد

اگر روباه جای شیر نصیبش تاج زرین شد

بدان که سرنوشت ما همه از پیش تعیین شد…

Posted in Music | 2 Comments »

خیس

Posted by ali1860 on May 25, 2009

shahrzad-sepanlou

آلبوم ِ ” تو”

نام ترانه: بارونی

خواننده: شهرزاد سپانلو

موسیقی: Giampiero Scuderi 

کلام: سعید کریمی

 

کی می آد با هم بریم؟ زیر ِ بارون بمونیم

خیس بشیم آی خیس بشیم، واسه ابرا بخونیم

کوچه ها خیابونا، عابرای خیس ِ آب

گره ِ کور ِ عبور، افسرای خیس ِ آب

غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس

گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس

خیسه اینجا همه چی، همیشه ابره هوا

عصای پدر بزرگ، حتی مشق ِ بچه ها

خیلی ساله می باره، این بارون بند نمی آد

روزای آفتابی رو، هیشکی یادش نمی آد

آخر ِ خبر شبا، تو هوا شناسیا

همیشه جمله اینه: فردا ابره همه جا

بغض ِ این ابر ِ سیاه، آخ اگه تموم بشه

آخ اگه خورشید خانوم، دوباره قد بکشه

غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس

گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس

کی می آد با هم بریم؟ زیر ِ بارون بمونیم

خیس بشیم آی خیس بشیم، واسه ابرا بخونیم

مطربای دوره گرد، پنجه های بارونی

باز از آفتاب می خونن، با صدای بارونی

غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس

گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس

 

———–

گزارش رادیو زمانه در مورد این آلبوم

Posted in Music | Tagged: , | 4 Comments »

Let’s Go!

Posted by ali1860 on May 13, 2009

من برگشتم. البته خیلی وقته که این اتفاق افتاده ولی هر روز که خواستم بیام اینجا دو جمله بنویسم یا وقت نشد و یا دلم نیومد در مورد سفر چیزی ننویسم و از طرفی نوشتن در مورد این سفر کار چندان راحتی نیست. کلا آدم که داره برمیگرده دلش می گیره. جانماز آب نمی کشم ولی همین سختی توضیح دادن لحظه های ناب اون سفر باعث شده که این چند وقت این طرفا پیدام نشه. ولی بالاخره ترجیح دادم فعلا بی خیال سفرنامه بشم و برم سر روزمرگی.
انتخابات نزدیکه و من هنوز خودمو از جو دور نگه داشتم. هر چند تو رای دادن شکی ندارم و اینکه به موسوی رای خواهم داد هم تا به این لحظه در تصورم یک امر بدیهیست، اما هنوز از انفعال خارج نشدم. گیج می زنم. هنوز دارم فکر می کنم این شخصیتهای موجه و مطلوبم چرا رفتن دور کروبی؟ چی تو کلشونه! قالیباف چرا نیومد؟ اون رفتار عجیب و غریب موسوی و اون ضدحالش به خاتمی برای چی بود؟ و …چندین سوال دیگه که این روزها وقتی اسم انتخابات میاد همشون میریزن یهو تو کلم.

.

Posted in General | 2 Comments »

سفر به خانه آزاد شده

Posted by ali1860 on April 13, 2009

خدا بخواد پس فردا راهی میشم سفر، واسه بار دوم، این بار دو نفره، میرم پیشش ببینم چه خبر، دنیا دست کیه، چرا وضع دنیاش همش نارنجیه! از اون موقع تا امروز هر چی ازش خواسته بودم رو برام فراهم کرده، هرچی! نمی دونم چرا! حضورش تو فکر و ذهن من خیلی برون گرایی نداره، ولی حسش می کنم چه اینجا، چه اونجا، و اونجا ، تو اون سرزمین خاص ، ویژه، و یا هرچی که اسمشو می ذارین، احساس راحتی می کنم. آزادم، آزداترین لحظاتم رو تو زندگی تو مسجد الحرام داشتم. دنیا دیگه به هیچیت نیست اونجا. خودتی و خودش. منظورم اون چهاردیواری مشکی وسط یه حیاط نیست، احساس وصف نشدنی ایه، باید برید و ببینید که وقتی می گم خودم و خودش دقیقا یعنی چی. خلاصه این سفر یهو جور شد، مثل اون دفعه پیش که وسط امتحانها فهمیدم هفته دیگه عازمم. مسلما این بار با دید جدیدی می رم. هفت سال بزرگتر شدم. هفت سال بیشتر می دونم و می فهمم. خلاصه اگه بدی از ما دیدید ببخشید ما رو. بر میگردم.  

Posted in General | Tagged: , | 6 Comments »

ما اومدیم دوباره

Posted by ali1860 on April 4, 2009

قبل از تعطیلات فشار کاری زیاد بود و وقت هم کم، نمی شد آپ کنیم. تلفن خونه هم سیم کشی داخلیش به هم خورده 2-3 ماهه قطع تشریف داره. خلاصه تعطیلات رو به اصفهان رفتیم (بالاجبار) و وسطهاش هم دو روزی رفتیم یزد(بالاختیار و الشوق) و رو سر یکی از رفقا خراب شدیم و کل یزد و آثارشو بصورت ام پی تری درنوردیدیم. بعدشم دوباره کار شروع شد و ترافیک کاری، تو این شرکت هم که شرح کارمون از مدیریت پروژه های جاری و سابق شروع میشه تا خرید کاغذ و شارژ کارتریج و سفارش اقلام تبلیغاتی و … 2 روز دیگه هم نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی شروع میشه و کلی کار مونده و من هم که اون موقع احتمالا اصلا ایران نیستم و باید الان جورشو بکشم. خلاصه اگه کمیم ببخشید.

تنها سرگرمی شبانه هم همچنان سریالهای بیگانه است، بعد از لاست، مشغول بیست و چهار هستم و بیک بنگ تئوری، البته لیلی هم لطف کرد واسه اینکه عیشمون کامل بشه به فهرست فوق دسپرت هاوس وایوز رو هم اضافه کرد و بعد از ضیافتی عیدانه به همراه سلام و درود فراوان به جناب جک باور و جی جی آبرامز ، در ساعت چهار صبح این مجموعه را بدستمان رساند. خلاصه ظاهراً خوبیم و شاد و دلمان می سوزد به حال امتی که جمعه ها پای یوزارسیو می نشیند و وقت خود را به بطالت می گذراند. 

پی نوشت: 

نوشته خواندنی خسرو نقیبی از این وضعیت امثال ما 

Posted in Cinema, General | Tagged: , , , | 1 Comment »

اولین اثر هنری نگارنده در سال جدید

Posted by ali1860 on April 3, 2009

egg

Posted in Uncategorized | Tagged: , | 1 Comment »

چشم چرانی-1

Posted by ali1860 on March 13, 2009

شب، مجتمع تجاری بوستان، مانتوفروشی

تماشاچیان : من و خانم همسر

خانم متوسط الجسه ای به همراه همسر خود مشغول انتخاب مانتوست. از قیافه آقای همسر خستگی می بارد. خانم یک مانتو انتخاب کرده و به اتاق پرو می رود. مانتو را می پوشد. گویا 3-4 سایز مانتو کوچکتر است از اندازه خانم. اما خانم با وجود احساس تنگی بسیار از مدلش خوشش آمده. دو دکمه بالایی کاملا باز هستند (البته جهت تنویر افکار عمومی عرض می شود که الحمدلله خانم گرامی زیرش یک تیشرت یقه گرد پوشیده بودند) و فاصله بین اولین دکمه و جا دکمه ای مربوطه در سمت دیگر مانتو حدود 30-35 سانتیمتر بود. در این هنگام پسرک جلف مغازه دار پا به عرصه گذاشته و با اعتماد به نفس منحصر به فردی در جلوی آقای همسر به به و چه چهی به راه انداخت که عالیست، چقدر بهت میاد (دقت کنید! در همین اولین جمله، پسرک به جای استفاده از ضمیر دوم شخص جمع از همان دوم شخص مفرد استفاده می کند) ! آقای همسر با نگاه عاقل اندر سفیهی به خانم می گوید : تنگ نیست؟، خانم محترم با اکراه اذعان می کند که یه کم تنگه، ولی خوشگله! یه سایز بزرگترش اندازمه البته اگه جای دکمه هاشم جابجا کنم. پسرک که می داند اصلا سایزبزرگتر این مدل مانتو را تولید نکرده! دوباره به وسط میدان پریده و می گوید نه! اندازه است… و اصلا بذارید یقه تون کاملا باز باشه، این روزها مده! خانم محترم با یه نگاه التماس آمیزی از همسر خود کامنت می طلبد. همسر هم ترجیح می دهد از مغازه خارج شود. در این هنگام پسرک با اجازه خانم محترم دو طرف یقه مانتو از محل اتصال دکمه ها را گرفته و با تمام قوا سعی می کند دو طرف را به هم برساند، علیرغم زور فراوان باز هم موفق نمی شود. خانم محترم در نهایت با غم و اندوهی فراوان دست خالی مغازه را ترک می کند. 

200609271

Posted in General | 1 Comment »