Posted by ali1860 on July 3, 2008

شب عيد درحال جمع آوري آخرين بازماندههاي نشريات دوران اصلاحات از زير تخت و ته كمد بودم كه چشمم خورد به يك تصوير بزرگ ابراهيم نبوي بر روي جلد نشريه يك هفتم. كوهي از خاطرات بر سرم فرو ريخت. با يك هفتم در چند شماره پاياني اش آشنا شدم. در روزگاري كه هر روز هفته به جز 2-3 روزنامه يك مجله هم به سبد خريد ما اضافه ميشد، از ايران جوان و مهر گرفته تا تماشاگران و پيام آور و …نمي دانم چرا اين يكي را دير يافتم و از شانس و اقبال بلند در نمايشگاه مطبوعات يكي از آن سالها، زماني كه بي تفاوت از جلوي غرفه يك هفتم رد ميشدم چشمم به پوستر بزرگ مسعود بهنود افتاد، تا به سوي غرفه نگاه كردم دستي دراز شد و يك بسته پك شده از شماره هاي گذشته را با نصف قيمت بهم پيشنهاد داد(10-15 شماره) شايد براي اولين بار بود كه بدون ضرب و تفريق در ذهنم دستم بي اختيار به سمت جيبم رفت و جيره مطالعاتيم تا يكي دو هفته تأمين شد. گذشت تا شب عيد امسال، كه احساس كردم كه چه حيف كه اين نشريه تلف شد، به دنبال اسم صاحبش گشتم، فرهاد جعفري، كاملاَ برايم غريب بود، بازهم گذشت تا دو سه هفته پيش كه معرفي كتابش نقل هر محفل و نشريهاي شد، و ديروز كه كافه پيانو را يك نفس خواندم. نقدهايش را نيز مروري گذرا كردم. كساني كه از سطح شعور و مخصوصاً آي كيو بالاتري برخوردارند تماماً از اين كتاب فيض بردهاند. اما آنچه مشخص است اين است كه در هفتههاي آتي و با خوابيدن اين موج ذوق زدگي ملت از اين كتاب برخي منتقدين هم جرأت مي كنند كه ايرادات بيشماري از اين كتاب بگيرند. از انواع و اقسام ايرادات وارده به شخصيت پردازي و پايان بندي و روال داستان و …..، مسلم است كه اين رمان ميتواند پر از اين اشتباهات باشد، و در اينجا هم اصلاً منتقدين سالم مخاطب بنده نيستند. بحث بر سر كسانيست كه بدون درك زيباييها و نكات مثبت اين اثر چشم بسته ميروند سراغ ايرادات و كليت قضيه را زير سؤال ميبرند. اما كاش خواهشاَ بيخيال اين كتاب شوند. بگذارند همينطور بفروشد، بگذارند ملت بدون پيشداوري بخوانند. بگذارند من خواننده كه هدفم از خواندن رمان پژوهش در صنايع ادبي آن نيست و فقط از انتقال احساسات برآمده از درك و شعور و هوش نويسندهگان مختلف و نگاههاي بكر به دنياي اطرافشان لذت ميبرم عيشم منقص نشود.
من خواننده متوسط هم متوجه هستم كه فرهاد جعفريْ نويسنده، تلاش زيادي براي خلق يك اثر بديع ادبي ننموده است و اصلاَدغدغه اش هم اين نبوده است و آنچه كه كتاب را براي من جذاب نموده مشاهده هوش و ذكاوت و نكته سنجي يك انسان است. نكته سنجي و اهميت دادن به جزئيات زندگي در اين سطح در كمتر نويسنده مرد ايراني ديده ميشود. اين رمان از ديد من به شدت تصويري است. كاش كارگردان ايرانياي بود كه ميتوانست از دل آن فيلمي در سطح بلوبري نايتز در بياورد. هر يك از فصلهاي كوچك كتاب از نظر موضوع، تعداد لحظات ناب، و برخي پارامترهاي ديگر شايد به تنهايي براي يك رمان 150-200 صفحهاي كافي باشد. استفاده عالي فرهاد جعفري از اسمها (شخصيتها، فيلمها، كتابها و…) به راحتي نويسنده را از زيادهگويي و من خواننده را از خستگي نجات ميدهد (اين عامل خود رمز اصلي موفقيت عاشقيت در پاورقي مهسا محب علي بود). يعني نويسنده مواجه ي پدر و فرزند را كه خود ميتوانست 30-40 صفحه از كتابهاي رمان نويسندگان معروف ايراني را پر كند، در كمتر از نصف صفحه و با پيوست نمودن تصوير رابرت دنيرو جوان و آل پاچينو پير به راحتي براي من خواننده تبيين ميكند. از طرفي اشاره به نكات ریز و هوش مندانه و زبان وبلاگي (باطناً و نه ظاهراًَ) نويسنده براي من خواننده بسيار دلچسب تر است از صدها تكنيك داستان نويسي و فيلمنامه نويسي و نمايشنامه نويسي.
كافه پيانو محصول تراوشات سريع يك ذهن پاك و خلاق است. از اين رو معدود افرادي كه متكبرانه و از روي جهالت زيباييهاي اين چنين كتابهايي را درك نكرده و به دنبال هزار و يك ايراد بني اسرائيلي از چنين آثاري هستند بايد بروند و با عرض پوزش، عذر ميخواهم، به تكپراني خود در عرصه هاي دلخواهشان بپردازند(عذرميخواهم بابت استفاده از اين واژه بكر فرهاد جعفري). تا بعد
Posted in Book | Tagged: Cafe Piano, فرهاد جعفري, كافه پيانو, يك هفتم | No Comments »
Posted by ali1860 on July 2, 2008
يار و رفيق قديميم و پسرخاله و برادرزنم يهو رفتن سربازي، درسته كه همشون يه نفرند ولي واقعاً رابطه من و عبد تو هر كدوم از اين كتگوريها با هم فرق مي كنه، يعني يه جاهايي فقط رفيقيم و يه جاهايي فقط قوم و خويش، پيچيده شد، نه؟ اصلا مهم نيست. فعلا كه همشون رفتن زير پرچم. البته سختيش همين 45 روز آموزشيشه وگرنه نخبگان رو كه نمي فرستند لب مرز. اما به هر حال واسه كسي كه حتي سر كار رفتن هم مجابش نكرده بود كه صبح ساعت 7 از رختخواب دل بكنه، تحمل مراسم صبحگاه خودش ته غلاف تمام فلزيه. اگر چه به نظر ميرسه نامههاي باد هم در راه باشه.توضيح واضحات: عكس كاملاً تزئيني است
Posted in General | Tagged: Full Metal Jacket, Military Service | No Comments »
Posted by ali1860 on July 1, 2008
فعلاً داريم ميلاسيم با كافه پيانو و مردي كه گورش گم شد و هفتهاي يك بار آدمو نميكشه و همه اينها در لابه لاي مرشد و مارگاريتا و بعضاً استانداردهاي ASME
Posted in Book | Tagged: Cafe Piano, Salinger, حافظ خياوي | 1 Comment »
Posted by ali1860 on July 1, 2008
سوسن – بسياري از ايدههاي مطلوب و جذاب، تجربه نشان داده كه متاسفانه وقتي ميآيند در هم اكنون و هم اين جا، تركيبات شترگاو پلنگي را ميسازد كه ديگر از كنترل ذهن طراحان آن و دوستداران آنها خارج ميشود. مثلا اگر بخواهيم همين جايي و هم اكنوني صحبت كنيم ايدئولوژي و انقلاب و اتوپيايي كه اشاره كرديد در هر سرزميني و در پيوند با زمينه اجتماعي آن ممكن است يك فرانكشتاين و موجود عجيب و غريبي را بوجود آورد. امروز جامعه ما با يك تجربه گوشت و پوست و استخواني روبرو است: ايدئولوژي، بنيادگرايي تعبير شد، انقلابيگري با خشونت همخواني شد و اتوپيايي هم كه شما از آن سخن ميگويي ميتواند آبستن نوعي توتاليتاريسم باشد. به اينكه ايدئولوژي و انقلابيگري و اتوپياي مطلوب و حتي محتوم چيست، كاري نداريم. پرسش اين است كه چگونه ميتوان به حقيقت راستين ايدئولوژي ، انقلاب و اتوپيا وفادار بود و در عين حال متوجه اين خطر بود كه قرار است از دل اين ايدهها فرزنداني حرامزاده و يا فرانكشتايني متولد شوند؟
احسان- اين مسئله كاملاً درست است، به اعتقاد من ما بايد يك جنگ تعريفي راه بياندازيم تا هيچ واژهاي بدون تعريف مشخص به كار نرود. از دل اين مغلطهها سوء تفاهمهاي بزرگي ميتواند ايجاد شود. به تعبير يكي از دوستان، در ايران هيچ ايدئولوژي اي جواب نميدهد به جز يك تعبير نامناسبي كه من از آن به عنوان «پدرسوخته لوژي» نام ميبرم. فقط اين نسخه عمل ميكند.
Posted in General | Tagged: احسان شريعتي | No Comments »
Posted by ali1860 on June 30, 2008

سال 66 بود…..21 سال پیش…..اون موقعها هم شبها برق می رفت….جنگ بود…آدمها قد کوتاه بودند….فوتبال بود…..اون پله رو که میبینید، سالها نیمکت ذخیره تیمهای کوچه بن بست ما بود. 6-7 نفر رو همون یه وجب جا می نشستند، بعضی وقتها هم بچه های تیم سوم (تیم بعد) روش می نشستند…. سوتی این عکس فقط همون دمپاییه است! اونم داستانی داره
Posted in General | Tagged: Iran, Nostalgia, School | 1 Comment »
Posted by ali1860 on June 27, 2008
«…..حتما آدم بايد لياقت موفقيت را داشته باشد. اين همه خواننده كه برای آقای «بيات» خواندند، الان كجا هستند؟! كدامشان ماندند؟ برای من كارهای معروف بعد از انقلاب ايشان را نام ببريد. كدامشان به اندازه «دلم گرفت» گل كرد؟ من از خودم تعريف نمیكنم اما، من هم زحمت كشيدهام….» اين پاسخ حامي است در جواب سؤال ليلي نيكونظر در مورد تيم خوانندگاني كه دور و بر بابك بيات رشد كردند.
كساني كه صداي حامي را بر روي صحنه شنيدهاند اذعان دارند كه او در حال حاضر بهترين خواننده ايران است. محشر است. اما به قول خود حامي آدم بايد لياقت موفقيت و استعدادهايش را داشته باشد. حامي دچار يك سري بحث و جدلهاي خاله زنكي شده است و توهم شهرت او را در بر گرفته. او گول يك سري علاقهمندان ترانه را ميخورد كه هر از چندي در مجامع فرهنگي نظير خانه ترانه دور هم جمع ميشوند. حامي خود ميداند كه اگر گوشه خيابان بايستد چند نفر او را خوهند شناخت و حتي چند نفر نام وي را شنيدهاند. پس هنوز راه زيادي تا شهرت مانده است.
اينكه حامي اينگونه به در و ديوار ميكوبد كه حق خود را از جامعه بگيرد علت دارد. به قول خودش بيش از 130 ترانه اجرا كرده است و 12 سال سابقه حرفهاي دارد ولي هنوز از زير نام بابك بيات بيرون نيامده است، هنوز به شهرت اصفهاني و عصار نرسيده است. اين مشكل از خود حاميست. خوانندهاي كه 130 آهنگ اجرا كرده و فقط 2 آلبوم بيرون داده است يك جاي كارش ميلنگد. هيچ خوانندهاي در جهان بدون آلبوم دادن پيشرفتي نميكند. حامي نميتواند ادعا كند كه هيچ حامياي ندارد. بخش وسيعي از اين كارنامه حامي را آهنگهاي سفارشي و مناسبتي تشكيل دادهاند كه در استوديوهاي صدا و سيما با بهترين امكانات به ضبط رسيده است و حضور پر رنگي هم در تمام برنامههاي مناسبتي و غير مناسبتي صدا و سيما دارد. از كسي كه ادعا دارد خودش روي پاي خودش ايستاده بعيد است اينگونه نق نق كردنها و بحثهاي مسخرهاي همچون حميد حامي يا حامي شريف! نميدانم حامي با كداميك از رقبايش اختلاف دارد. اما به نظر من شنونده موسيقي پاپ فاخر، ماني رهنما همچنان راه خودش را به خوبي ادامه مي دهد اگرچه ضعفهايي دارد ولي حداقل نق نميزند. نيما مسيحا هم همچنان طرفداران خود را دارد و ترانه فيلم دستهاي آلوده دست كمي از دلم گرفت ندارد.
هنرمندان بزرگ ما هرگز پشت سر اساتيدشان اينگونه صفحه نميگذارند كه مثلاً: بابك بيات كارهايي كه دوست داشتم به من نداد و داد به بقيه نورچشميها. داريوش پس از سي و اندي سال شهرت وقتي سر ترانه صفر با اردلان اختلاف پيدا كرد و تا به امروز 8 سال است كه اين ترانه سرنوشت ساز را اجباراً در آرشيو نگه داشته يك كلام پشت سر اردلان حرف نزد و به اين بسنده كرد كه اردلان به دليل زندگي در اروپا تصوير شفافي از مناسبات كمپانيهاي لس آنجلسي در ذهن ندارد، همين. يا اينكه جناب حامي ميگويد كدام كار هنرمندان همكار بيات بعد از انقلاب مثل كارهاي من گل كرد؟ بايد از حامي پرسيد مگر داريوش و ابي چند كار از بابك بيات بعد از انقلاب در كارنامه خود دارند و اگر داشته باشند هم مگر در ايران و در كنار آهنگساز بودهاند كه بتوان اثر فوق العاده اي را از آنها انتظار داشت؟ مگر اين امكان را داشتند كه شب تا صبح در كنار بيات بخوانند و صبح در زير پيانو بيات به خواب شيرين بروند؟
خلاصه آنكه حامي بايد سر به كار خود داشته باشد و با انتخاب بهتر ترانه ها، كمتر كردن كارهاي سفارشي، نوآوري، دادن آلبوم، راه خود را ادامه دهد. الان وقت بيرون دادن زير ميزي آلبوم بوي گندم نبود. تاريخ انتشار اين اثر گذشته بود. بوي ماندگي ميداد. اين آلبوم براي همان زمانيست كه خوانندگان اصلي آنها در دوره افت و خاموشي بودند و شنيدن اين اجراها حس نوستالژيكي را در شنونده بيدار ميكرد اما شنونده امروزي كه داريوش و ابي و گوگوش را در سالهاي اخير دوباره برفراز موسيقي پاپ ايران ديده است اين اجراها را (هرچقدر هم كه خوب اجرا شده باشند) پس ميزند. اين چه داستان احمقانهايست كه حامي به خورد من خواننده مصاحبه ميدهد، كدام تهيه كنندهي عاقلي ميايد آلبوم را عمداً روي وب پخش كند؟ دست به دامن اين شگردهاي تبليغاتي و پوپوليستي شدن در اين مرحله بسيار اسفناك است و نشان از استيصال اين خواننده دارد. برگزاري يك كنسرت خوب با اركستر بزرگ و سپس انتشار يك دي وي دي ويژه از اين كنسرت شايد بتواند راه حل جايگزين مناسبي براي نجات حامي از اين غربت باشد.
Posted in Music | Tagged: بابك بيات, ترانه, حميد حامي | 4 Comments »
Posted by ali1860 on June 27, 2008
- اصلا فكرشم نميكردم ديروز 200 نفر به خاطر ام بي سي پرشيا بريزند اينجا
- اين روزها همه راستين گوش ميكنند، شما چطور؟
- زنگ تفريحي به نام ساسي مانكن- به اين ميگن يه كار درست درمون در سبك رپ ايراني. وقتي كه موسيقي و شعر و لحن خوندن و همه اجزا به هم چفت و بست ميشن.
- مصاحبه با حامي - كارگزاران
Posted in General | Tagged: Hami, MBC Persia | No Comments »
Posted by ali1860 on June 25, 2008
شك نكنيد، اين شبكه لرزه بر اندام صدا و سيما خواهد انداخت. مسلماً دست اندركاران اين شبكه بايد بدانند كه چه قدرت بالقوهاي در ارتقاء سطح فرهنگي و شعور سينمايي مردم ايران خواهند داشت و فقط با انتخاب دقيق فيلمهاي مناسب در اوج ترافيك بيننده ميتوانند از اين پتانسيل استفاده كنند. يك پيشنهاد، اين شبكه ميتواند دو ساعت از برنامههايش را در ساعت مشخص تنها به يك فيلم (فيلم هفته) اختصاص دهد و اين فيام هر شب پخش شود (البته نه در ساعت پيك تماشاچي)، مشابه روال كار شبكههاي مولتي ويژن ولي فقط 2 ساعت.
Posted in Cinema, General | Tagged: MBC, Movie Channels, Persia, TV | 1 Comment »
Posted by ali1860 on June 23, 2008
این هفته عزمم رو جزم کردم که برم تئاتر، فکر کردم ماچیسموی یعقوبی بد نباشه. اصولاً تجربه تئاتری زیادی ندارم. سه سال پیش بود (تیر 84) که همت کردم و تئاترهای محمد رحمانیان (فنز) و بیضایی (مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین) رو رفتم و کلی ذوق کردم که تیریپ فرهنگی هستم و اینها. اما الان 2-3 ماهی میشه که سینما هم نرفتم. خلاصه دو دل بودم که برم تئاتر یا نه که دیدم شهروند این هفته یه مصاحبه چاپ کرده از محمد یعقوبی و تا آخر خوندمش و فهمیدم ماچیسمو کار قشنگیه ولی گویا در حد کارهای دیگه یعقوبی نیست، از طرفی رفیقی هم پیشنهاد داد که حتی الامکان از دیدن تئاترهای ترجمه شده و تعدیل شده خودداری کنم. خلاصه نشستم و به جاش نمایشنامه گزارش خواب رو خوندم. از قبل با مقاله ها و نوشته های محمد رضایی راد تو روزنامه ها آشنا بودم و باهاشون حال می کردم. دیدگاه جالبی داره به همه چیز. کلاً آدم خاصیه! (الان کاملاً متوجه شدید که چه جور آدمیه؟!) داستان در مورد شخصیتیه به نام ابراهیم (عتیقه فروش) که در جوانی عهد کرده که بنابر دلایلی همیشه بیدار باشه و نخوابه. این رازش با هجوم شبانه گروهی از جوانان اکس زده و متواری از یک پارتی شبانه به مغازه وی و حضور مأمورین وزارت اطلاعات یواش یواش آشکار میشه. مسلماً کسی انتظار نداره این نمایشنامه تو این دولت مجوز اجرا بگیره ولی همینکه مجوز چاپ بهش دادند جای بسی خوشحالیه. در پشت جلد کتاب آورده شده:
گزارش خواب در زمستان 1383 برای جشنواره فجر تمرین شد، اما چون تا کمال خویش راه درازی در پیش داشت، پس خودخواسته معلق ماند تا پاییز 1384 که چون خواست باری دیگر برخیزد ، کشتی بان را سیاستی دیگر در پیش آمده بود، و از همین رو گزارش خواب به خوابی گران رفت، تا همین دم، و شاید مگر همین خوانش بتواند او را باری دیگر از خواب بیدار کند.
Posted in Book | Tagged: theater, محمد رضایی راد | No Comments »
Posted by ali1860 on June 22, 2008
ترانه آرشیو خاطره هاست و این ترانه هم در آرشیو من جاودان است. آهنگ و ملودی دلنشین انوشیروان روحانی با صدای گروه راک/متال مطرح آلمانی Scorpions . از اینجا می توانید دانلودش کنید.
Maybe I, maybe you
Can make a change to the world
We’re reaching out for a soul
That’s kind of lost in the dark
Maybe I, maybe you
Can find the key to the stars
To catch the spirit of hope
To save one hopeless heart
You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone’s calling your name
Why don’t we make if true
Maybe I, maybe you
Maybe I, maybe you
Are just dreaming sometimes
But the world would be cold
Without dreamers Ilke you
Maybe I, maybe you
Are just soldiers of love
Born to carry the flame
Bringin’ light to the dark
You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone’s calling your name
Why don’t we make if true
Maybe I, maybe you
Posted in Music | Tagged: Anoushirvan Rohani, Scorpions, انوشیروان روحانی | No Comments »